پارت ششم :

هق هقش مانع از ادامه‌ی جمله‌اش شد، تمام خاطرات خوب و شیرین پدر دختریشان از مقابل دیدگان نابینایش مانند نوار کاست عبور کرد و او برای تک تک خاطراتش، اشک ریخت.

نزدیک به چند دقیقه گذشت تا آرام گرفت، با دست سالم، اشک‌های صورتش را پاک کرد و تا خواس ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!